وقتی که از صداقت کسی با خبر می شیم دیگه چرا باز مجبور به اعترافش می کنیم . اگر به صداقتش ایمان نداریم پس چرا از گذشتش می پرسیم ؟ تازه من فکر می کنم که یک محبت و علاقه ی خالص که تو دل آدم میاد همون قدر تازه گی داره که اولین بار داشته .
نمی دونم چرا اینو گفتم ، شاید برا اینکه خیلی از آدمها رو دیدم که دیدشون اینطوری بوده .
خیلی وقتا تو زندگی دلم می خواد برم پیش آبا و اجدادم !! دلم براشون تنگ می شه .. نه حالا به اون معنی ! ..ولی یه وقتایی می شه که دلت می خواد از میون آدم های اطرافت بکشی کنار با یه جنس متفاوتی از آدمها هم نشین بشی ..کسایی که هم خون خودتن شایدم اصلا باهات فامیل نباشن ..کسایی که احساس می کنی باهاشون می تونی یگانه بشی . دیگه فکر نکنی که باید سنت جلوی چشمات باشه و رفتارات رو طبق اون تنظیم کنی . نه کمتر از اون و نه حتی بیشتر از اون :) کمتر که باشی می گن مثل بچه هاست ! بیشتر که باشی هم رهات می کنن تا در افکار بزرگانه خودت غرق بشی !
شنبه یکی از دوستای راهنماییم رو توی کتابخونه علوم انسانی دیدم . جالبش اینجاست که رشته من ریاضی بوده ولی هر کی رو (حتی در مخوف ترین مکان ها !) تو مجتمع انسانی می بینم برام آشناست . اما دریغ از یک آشنا تو دانشکده خودمون :( ... خلاصه انگار که منتظر بودیم همدیگه رو ببینیم ...چقدر اون دوران برام زنده شد و وقتی رفت فکر کردم که چقدر همه چیز تغییر کرده . که من عوض شدم یا زمونه ؟! ... وچقدر احساسش یه جوری بود وقتی گفتم من ترم یکم ! شاید باورش نمی شد که اون بچه ی زیرک اما آروم کلاس یه سال ازش عقب بیفته !... به هر حال اینو از من داشته باشید که زیاد خودتونو تحویل نگیرید از یه لحاظایی! چون که اصولا انسان وقتی خودش رو تحویل می گیره ضربه می خوره و بعد ها می فهمه که چه ضربه ای خورده !
و ... مشاهده کنید ۱۵ افق برتر شهرهای جهان را ! البته یزد هم جزء شون بوده که مثل اینکه یادشون رفته لحاظ کنن یا اینکه خب داوراش خوب نبودن :))
این سبک شعر ها رو من خیلی دوست دارم :
Right now I feel - just like a leaf on a breeze
Who knows where it's blowin'
Who knows where it's goin'
I find myself somewhere I - I never thought I'd be
Going' round in circles
Thinking about you and me
How do I explain it when I don't know what to say
What do I do now - so much has changed
