تبليغاتX
Man dar in aaabadi peye chizi migashtam, peye aabi , khaabi shayad, peye noori, rigi , labkhandi ... *The Morning Star*

ستاره صبح

نوشته های دو دوست قدیمی

"همانا انسان در زیان است . مگر آنان که ایمان آوردند و عمل نیکو انجام دادند و به حق یکدیگر را سفارش کردند و به صبر یکدیگر را سفارش کردند ."

 

خدایا شکرت . برای هر چی که یاد گرفتم . هر چند برای یاد گرفتن عکس العمل به یه رفتار یک سال طول کشید !

 

خیلی چیزا عوض می شن . ولی بعضیا عوض می شن ؟ اونهایی که زندگیشون رو خط روزمره گیه ...مگه میشه کسی زندگیش رو خط روز مره گی باشه ؟ ...زندگی همه آدما زندگیه دیگه ! مثل اعداد . هیچ کدوم مثل هم نیستن . مرتبه شون یکی نیست . ولی ازین لحاظ که همه شون عددن هیچ فرقی با هم ندارن .

بعضی وقتا که زندگی برام عادی می شه منتظرم که یه اتفاق برام بیفته . یه تحولی چیزی .  و وقتی یه اتفاق میفته و زندگیم حالت عادیشو از دست می ده ...به اونایی فکر می کنم که زندگیشون نرماله و منظم . آدمیزاده دیگه !

ولی الان که اینو کشفیدم دیگر اینگونه نخواهد بود :) .. نظم در عین بی نظمی ...نرمال در عین غیر عادی...

 

اینم جالبه ها :

I don't care if you think Im crazy

It doesn't matter if it turns out bad

'Cos I've got no fear of losing you

You can't lose what you never had !

 

دلم تنگ بود...کنار برکه نشستم ... قطره های اشکم روی سطح آب... دیدم ماه از غم من می لرزد ...

 

  این داستانیه که تقریبا یک سال پیش نوشتم .الان از تو گنجه پیداش کردم ! :دی

 

و باز هم شبی دیگر بود ...

 

 ... و باز هم شبی دیگر بود ...دخترک جمله ی کتاب را ناتمام گذاشت و روی تختش دراز کشید . اتاق زیر شیروانی مثل همیشه سرد بود و تاریک . تنها نور شمعی روی میز چوبی و کهنه اش خود نمایی می کرد . در این اتاق شلوغ تنها همین تخت و همین میز بود که از آن استفاده می کرد و تقریبا مال او شده بود . همه ی وسایل و خرت و پرت ها تنها برای اینکه جای دیگری برای بودن نداشتند در آن اتاق ساکن شده بودند . درست مثل خود او ...

تیرگی اتاق اوهام را بر ذهن دخترک چیره ساخت ...آه اگر در این اتاق چلچراغی می بود ، من چه شادان بودم ! شرط می بندم که تا صبح نمی خوابیدم و تمام کتاب هایم را دوره می کردم !  ..آه اگر من پدر و مادری می داشتم ، دیگر هرگز احساس تنهایی نمی کردم ... ویا اگر ... غلتی زد و به شعله ی شمع خیره شد ..اگر شاهزاده ی رویاهایم را می یافتم تا آخر عمر چه خوشبخت می زیستم !

...

اتاق سراسر نور و شادی شد ! دخترک نرمی نوازش انگشتان ظریفی را بر گونه اش احساس کرد . چشم گشود و فرشته ی زیبایی را در مقابل خود یافت ! پرسید : آیا این پری رویاهای من است که بالاخره پس از اینهمه انتظار به سراغ من آمده ؟؟ فرشته گفت : بله عزیزکم ! آمده ام تا تو را به هر کجا که می خواهی ببرم  .  دخترک پرسید : پس لباس های زیبا و کفش های بلورینم کو ؟ مثل سیندرلا ! ...او به شاهزاده ی خودش رسید ... آیا من نیز شاهزاده ی خویش را خواهم یافت ؟!  فرشته پاسخ داد : آری ، البته ! هر کسی در این دنیا به شاهزاده ی خودش خواهد رسید . فقط باید زود بجنبی ! و دخترک را محکم در آغوش گرفت و در آسمان به پرواز درامد .

 

فرشته پرسید : دوست داری تو را به کجا ببرم ؟ دخترک اندکی فکر کرد و گفت : تا به حال به این فکر نکرده بودم !  فرشته پرسید : پس برای چه منتظر من بودی ؟! دخترک پاسخ داد : تنها از اینجا برو ! برو به ماه ، زحل ، زهره ! برایم فرقی نمی کند . فقط نمی خواهم به زمین برگردم ! ..می گویند روی زمین جاهای بسیار زیبا و فوق العاده ای هست که چشم از دیدن آن ها سیر نمی شود و روح در آن جا تنفس می کند ! ... اما من که ندیده ام ! اگر هم واقعا باشد سهم من از زمین، تنها آن اتاق تاریک و سرد است ! ...فرشته گفت : اما اتاقت که دیگر تاریک و سرد نیست ! نگاه کن ! ... دخترک نگاهی به پایین انداخت... فرشته راست می گفت . اتاق حقیرش در میان آن همه خانه ، دلکش و دل پذیر می نمود . خیلی زود نگاهش را از آن اتاق گرفت و به فرشته گفت : اما همیشه که نمی شود در یک اتاق کوچک ماند ! من هم می خواهم از زیبایی بهره ببرم . ... همیشه در رویاهایم به زیباترین نقاط زمین و آسمان سفر می کردم . حالا که تو واقعا آمده ای نمی خواهم از دستت بدهم ! مرا به زیباترین نقطه ی جهان ببر !  فرشته با مهر لبخندی زد و گفت : عزیزکم ! باید حقیقتی را به تو بگویم... من نیز قسمتی از رویاهای توام  . تو اکنون در خواب هستی و هنگامی که بیدار شوی باز از آغوش من به اتاق خودت هبوط خواهی کرد ... . دخترک غمگین شد و با خود فکر کرد ... هر خوشی محدودیتی دارد  ... سیندرلا هم باید قبل از نیمه شب به خانه باز می گشت ... اما او لااقل شاهزاده ی خود را یافته بود !

 

فرشته این بار همچون مادری مهربان لبخند زد و گفت : دخترکم ! تو با نردبان رویاهایی که برای خود بافته ای به هیچ جا نخواهی رسید ! حقیقت را بنگر ! حقیقتِ اکنون تو ، همان دختریست که درون آن اتاق کوچک اما دلفریب آرام گرفته ... روشنایی آن اتاق در دستان خود توست . این تو هستی که با پذیرفتن حقیقت هر چند ناخوشایند-  و تلاش و دچار شدن، به خاطر روشنایی ، طناب های نردبان خوشبختی را محکم می کنی . و اکنون این مسیر تو خواهد بود ... و مسیرها گرچه متفاوتند ، اگر همه ی تلاش ها برای طی شان انجام شود همه به یک نقطه ختم می شوند ... به زیباترین نقطه ی جهان .

دخترک با برقی در چشمانش گفت : پس اکنون مرا به اتاقم ببر . دلم برایش به اندازه ی دنیا کوچک شده ... من شاهزاده ی خودم را یافته ام .

فرشته با زیرکی گفت :  پس می توانی مثل سیندرلا که کفش بلورینش را در قصر شاهزاده جا گذاشت تو نیز در این آسمان نشانه بگذاری . ولی نه برای اینکه شاهزاده تو را بیابد، چون شاهزاده ات همیشه تو را نگران است و منتظر توست ...به خاطر اینکه هر وقت شاهزاده ات را گم کردی این نشان به تو کمک کند .

 

دخترک لبخند زد و درخشان ترین ستاره را به آسمانِ نگاهش سپرد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:45  توسط زهره  |