تبليغاتX
Man dar in aaabadi peye chizi migashtam, peye aabi , khaabi shayad, peye noori, rigi , labkhandi ... *The Morning Star*

ستاره صبح

نوشته های دو دوست قدیمی

من شنبه ها همیشه ده دقیقه دیر می رسم دانشگاه  حالا حتی اگه 4 صبح هم از خواب بیدار شم بازم فرقی نمی کنه ! عین طلسم می مونه . افتادم تو لوپ دیر رفتن !  ولی امروز یه جورایی شکستمش ;) 

امروز رفته بودم یه موسسه زبان برای در خواست تدریس . همه جا هم که سابقه ی تدریس رو می پرسن ! آخه نمی گن آدم بالاخره باید از یه جا شروع کنه به تدریس که سابقه بشه دیگه !

 

ولی خب یه چیزی فهمیدم ... زندگی باید کرد ! و اینکه کارامو خودم باید انجام بدم :) با اینکه برام سخته :پی ...هنوز هیچی نشده وقتی فکر می کنم هنوز اینهمه دیگه ترم مونده و باید اینهمه درسا رو بخونم یه جوری می شم ..

 

فردا مراسم  *شولی خورون داریم ! حالا مهمون کی ؟ پسرای کلاسمون :دی . یکیشون که هفته پیش امتحان آیین نامه داشت قرار شد اگه قبول شد به پسرا شیرینی بده اگه رد شد به دخترا !!!

 

داشتم فکر می کردم که من که میام تو نت چقدر با هیجانم ! ولی بیرون بر عکس !  همش خمارم اصلا ! مثلا اگه دوستای دانشگام بیان این وبلاگو بخونن عمرا نمی فهمن که وبلاگ من باشه ! ...با این به قول استاد جماعت ذکور کلاسم که اصلا نمی تونم ارتباط برقرار کنم . دارم فکر می کنم که نکنه بیماری اسکیزوفرنی چیزی داشته باشم نه ؟ :دی

 

دیگه اینکه بارون ! :ایکس !

ایندفعه دیگه سر کاری نیست اینجا اولین نم نم هاشو زد ! اما الان شعرای بارونم ته کشیدن . اگه دارین بنویسین :)

 

 

* شولی یه نوع آش سنتی خوشمزه ی یزدیه :دی

 

 

اینم یه ترجمه یه آهنگ خوشکل انگلیش :

 

یک شروع تازه ! یک فصل جدید از زندگی من !

روزم رو شروع کردم وقتی که فکر می کردم می تونه آخرین روز زندگیم باشه...

چشمانم کاملا بسته بود ، ولی تسلیم نشده بودم

فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم

فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم

تو زندگی ای رو بهم نشون دادی که نمی تونم بدون تو ببینمش

و هیچ راهی هم نیست که بتونم با این احساساتم بجنگم

انرژی تو، در درون من میدوه

و هیچ کس نمی تونه دوباره منو تازه کنه ،اونجور که تو می کنی ...

فراتر از غم و اندوه ، آیا این حقیقت داره ؟

...هیچ احساسی نبود ، تمام بدنم مثل یخ شده بود

به این احتیاج داشتم که حس کنم خورشید راهمو روشن می کنه

دنیام به غباری تبدیل شده بود

اما من ایمان و اعتمادم رو داشتم

فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم...

فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:50  توسط زهره  |