تبليغاتX
Man dar in aaabadi peye chizi migashtam, peye aabi , khaabi shayad, peye noori, rigi , labkhandi ... *The Morning Star*

ستاره صبح

نوشته های دو دوست قدیمی

 

با تشکر از شماییکه مطالب این وبلاگ را ورق زدید .

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد . شاید تا همیشه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 17:4  توسط زهره  | 

Snow is falling, snow is falling on the ground,
In the forest, in the forest there's no sound;
A shallow grave is where we lie,
The boys and men who died,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found;

And the seasons, and the seasons come and go,
In the springtime, birds will sing and flowers grow,
At summer's end, the autumn breeze,
Will whisper through the trees,
And leaves are falling on the ground,
And we are calling to be found;

And in our homes, so many tears,
They don't know where we have gone,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found,
We are calling to be found......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 19:49  توسط زهره  | 

 

وااای صبح بیدار شدم دیدم داره برف میاد ! منم که آخر پیش بینی وضع هوام تعجب کرده بودم می گفتم بابا  اصلا قرار نبود امروز برف بیاد  ! جاتون خالی . حالا ما که اصلا برف ندیده نیستیم.. :دی  ولی برف به اون شدت و مدت ! خیلی ذوق زدمون کرده بود . تو کلاس همش نیگامون به بیرون بود . ...حیاط نقاشی که کوچیک اما نازه خیلی خوشکل شده بود . بعد از کلاس همه ریختیم بیرون . (معمولا بعد کلاس همه می ریزن بیرون دیگه)

 

من و دو تا از دوستام رفتیم تو یه حیاط دیگه که به علتی که الان خدمتتون عرض می کنم سوت و کور بود ، داشتیم آدم برفی درست می کردیم . حالا تازه با 2 میلیمتر برفی که نشسته بود :دی  . باور کنید که ما اصلا برف ندیده نیستیم :دی . من داشتم برف جمع می کردم که یهو یه گلوله ی برف به سمتم پرتاب شد . نیگا کردم دیدم یکی از پسرای کلاسه !  اونها با بقیه دخترا تو همون حیاط کوچیکه داشتن برف بازی می کردن ! ...خلاصه در اون لحظه نمی دونم چه حس انتقامی در من به وجود اومد که یه گلوله بزرگ برداشتم و رفتم بهش زدم . و چون باورش نمی شد که من بهش بزنم راحت بهش خورد ! ...و خب من خیلی را حت تر از همه می خوردم ! و  یه کمی جبران کردم .. ولی بعدش احساس خوبی نداشتم .. خوبیش این بود که حسابی یخ کردیم و خندیدیم با دوستامون . مخصوصا این که یکی از بچه ها خیلی اتفاقی با سر رفت تو شیکم یکی از پسرا و من و نرگس با اینکه خیلی صحنه ی بدی بود نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و با صدای بلند خندیدیم . ( خییلی خنده دار بودا !) . خلاصه آخرشم گفتن که از نمره ی انضباطمون کم میکنن . اینو گفتم که درس عبرتی باشه و هیچ وقت ازین اشتباها نکنید ! ( منظورم دقیقا برف بازیه ! )

 

یه چیز خیلی جالب که حیف میشم اگه نگم ! دیروز این شعر از من تراوید !:

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم ...

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

حافظ آن روز به من مژده ی این دولت داد

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید ...

 

 !! شرمنده ام ...

 

در پی اعلام خبر داغ خراب بودن غذای خوابگاه دانشگاهمون در رسانه های عمومی از جمله رادیو بی بی سی ! منم فقط به عنوان یک مخبر ! می گم که می گن  ! دوشنبه به بچه ها غذای کذایی سوسیس دادن و اینها بد جور مریض شدن به حدی که تا امروز دانشگاه ها تق و لق می باشد !  البته اینم شنیدم که رییس دانشگاه گفتن اصلا ربطی به غذا نداشته و یک باکتری بوده که در خوابگاه پخش شده . نمی دونم این چه جور باکتری سیریشی بوده که تمام خواب گاه ها رو در بر گرفته . ..خلاصه فکر کنم فقط ترم اولی ها میان دانشگاه . و بچه های نابغه ی ما که غیرتی شدن کلاس سه شنبه رو که جلسه ی قبلش رو هم تعطیل کرده بودیم ، تعطیلش کردن !  و خداییش ما برای سه شنبه ها چقدر کار داریم ... معمولا شبش تا صبح بیداریم و تو کلاس همه در حال چرتن ! استادم که نمی دونه ما چمونه هی بهمون گیر میده ! ...

 

کوچه های خلوت و قدم زدن ...

توی هفته های تلخ و بی صدا

حالا روزا همشون سه شنبه اند ..

لعنت خدا به این سه شنبه ها !!!

(این شعر رو هم یکی از بچه ها در حالت استیصال یاد آوری کردن :دی)

 

رضای رضوان اسم فیلم مستندی بود که وقتی برگشتم خونه داشت می داد .  کارگردانش هم مجید مجیدی بود . گزارشی ظریف و بدیع و جالب از حرم اما رضا علیه اسلام . اینجاش رسیدم که  مردم از شهرای مختلف زنگ می زدن به حرم و می خواستن با امام صحبت کنن . اونا هم گوشیو می گرفتن طرف حرم ......امام رضا تو رو به امام حسین ... امام رضا شفام بده ...امام رضا به امروز که دلم گرفته می خوام دلمو صفا بدی ......  . زن ، مرد حتی بچه صحبت می کردن و حرم زیبای امام نزدیک غروب . کفتر های سقا خونه ... تصویر نماز جماعت از بالا...صدای نقاره خونه ...یاد خودت می افتادی . که وقتی می رفتی اونجا سرتو بالا می گیری... نمی دونم به خاطر زردی گنبدشه یا چیز دیگست که جذبت می کنه . و ازش می خواستی . با اشک ، با لبخند فرقی نمی کرد ... فقط مهمش این بود که امیدوارانه می خواستی ...

 

چقدر اشک با اشک ، گریه با گریه فرق می کنه ...این گریه ای که با خلوص و صداقت می کنی چقدر فرق داره با اشکی که  به خاطر تنفر و انزجار و شکایت از زندگی و وضع و حالت می ریزی ...

 

به جهان خــــرم از آنم كه جهان خرم ازاوست
عاشقم بر همه عالم كه همـــه عالم ازاوست


بغنيمت شمرايـــــدوست دم عيســــي صبح
تا دل مرده مگر زنده كند كايندم از اوست


نه فلك راست مسلم نه ملك را حاصل
آنچه در سر سويداي بني آدم از اوست


غم و شادي بر عــــارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده شادي آن كين غم از اوست


پادشاهي و گدايي بر ما يكسان است
كه بر ايندر همه را پشت عبادت خم از اوست


سعـــديا گر بكند سيل فنا خانه عمر
دل قوی دار كه بنياد بقا محكم ازوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:54  توسط زهره  | 

Jumper روح خلائق  set نما          گامهاشان در  رهت  ثابت  نما

 

گر ز انفاست دل  scan شود            از شررهای Diode  ایمن شود

 

ای خدا file عذابت run مکن           با ضعیفان هیچ ، جز احسان مکن

 

از همان صبحی که در گل دمید         بی نیاز از cad خدایش آفرید

  

کارگاه آفرینش cadنداشت               ramنبود و mouseهاهم pad نداشت

 

عشق گل، حق در دل بلبل نهاد          بر شقایق داغ، چون label نهاد

 

سیستم عشقش مبری از error            گوهر مهرش به سینه همچو دُر

 

عشق نرم افزار راه انداز ماست         عشق password وصال کبریاست

 

خالی از عشق و محبت، دل مباد         بی صفا چون آی سی intel مباد

 

بهتر آن باشد سرودن ول کنم              زین تن خاکی دمی   dos shell کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 20:21  توسط زهرا  | 

 

توی خیلی از رابطه ها آدمها به دونستن سوابق گذشته ی همدیگه علاقه نشون می دن .  اگه یکی قبلا با یکی دیگه بوده باشه اون طرف جدید این که همه جزییات ، تک تک کلمات و احساسات یارش رو راجع به اون شخص اسبق ! بفهمه حق طبیعی خودش می دونه . البته حق مسلمش هست ولی به نظر من یه مرز و محدویت هایی داره . و تا حدی که لازم هست باید بدونه . اینکه برا آیندش بخواد طرف رو بشناسه حق داره که یه چیزایی رو بفهمه ولی بعضی از احساسات هستن که خیلی خیلی درونین و فقط به خود آدم مربوط می شن . که اگه بخواد گفته بشه هم خود طرف زجر می کشه هم باعث پریشونی کسی که دوستش داره می شه . و فایده ش ؟؟

وقتی که از صداقت کسی با خبر می شیم دیگه چرا باز مجبور به اعترافش می کنیم . اگر به صداقتش ایمان نداریم پس چرا از گذشتش می پرسیم ؟ تازه من فکر می کنم که یک محبت و علاقه ی خالص که تو دل آدم میاد همون قدر تازه گی داره که اولین بار داشته .

نمی دونم چرا اینو گفتم ، شاید برا اینکه خیلی از آدمها رو دیدم که دیدشون اینطوری بوده .

 

خیلی وقتا تو زندگی دلم می خواد برم پیش آبا و اجدادم !! دلم براشون تنگ می شه .. نه حالا به اون معنی ! ..ولی یه وقتایی می شه که دلت می خواد از میون آدم های اطرافت بکشی کنار با یه جنس متفاوتی از آدمها هم نشین بشی ..کسایی که هم خون خودتن شایدم اصلا باهات فامیل نباشن ..کسایی که احساس می کنی باهاشون می تونی یگانه بشی . دیگه فکر نکنی که باید سنت جلوی چشمات باشه و رفتارات رو طبق اون تنظیم کنی . نه کمتر از اون و نه حتی بیشتر از اون :) کمتر که باشی می گن مثل بچه هاست ! بیشتر که باشی هم رهات می کنن تا در افکار بزرگانه خودت غرق بشی !

 

شنبه یکی از دوستای راهنماییم رو توی کتابخونه علوم انسانی دیدم . جالبش اینجاست که رشته من ریاضی بوده ولی هر کی رو (حتی در مخوف ترین مکان ها !) تو مجتمع انسانی می بینم  برام آشناست . اما دریغ از یک آشنا تو دانشکده خودمون :(  ... خلاصه انگار که منتظر بودیم همدیگه رو ببینیم ...چقدر اون دوران برام زنده شد و وقتی رفت فکر کردم که چقدر همه چیز تغییر کرده . که من عوض شدم یا زمونه ؟! ... وچقدر احساسش یه جوری بود وقتی گفتم من ترم یکم ! شاید باورش نمی شد که اون بچه ی زیرک اما آروم کلاس یه سال ازش عقب بیفته !... به هر حال اینو از من داشته باشید که زیاد خودتونو تحویل نگیرید  از یه لحاظایی! چون که اصولا انسان وقتی خودش رو تحویل می گیره ضربه می خوره و بعد ها می فهمه که چه ضربه ای خورده !

 

و ... مشاهده کنید ۱۵ افق برتر شهرهای جهان را !  البته یزد هم جزء شون بوده که مثل اینکه یادشون رفته لحاظ کنن یا اینکه خب داوراش خوب نبودن :))

 

این سبک شعر ها رو من خیلی دوست دارم :

 

Right now I feel - just like a leaf on a breeze

Who knows where it's blowin'

Who knows where it's goin'

I find myself somewhere I - I never thought I'd be

Going' round in circles

Thinking about you and me

How do I explain it when I don't know what to say

What do I do now - so much has changed

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 12:3  توسط زهره  |