تبليغاتX
Man dar in aaabadi peye chizi migashtam, peye aabi , khaabi shayad, peye noori, rigi , labkhandi ... *The Morning Star*

ستاره صبح

نوشته های دو دوست قدیمی

تاریک ترین لحظه ی شب را پشت سر گذاشت و در انتظار سپیده است وچشم به اسمان دو خته بود نمیدانست امروز می تواند قلبش را به کسی بسپارد یا نه ؟ میخواست کسی را پیدا کند که لیاقت عشقش را داشته باشد ... چون هر روز قلبش را در طبق اخلاص و دلش را در کف گذاشت با عطر بهار نارنج خود را معطر ساخت و راهی شد .مسیرش را عوض کرده بود و میخواست راه های نرفته را بیپماید سر کوچه ای قلبش با سرعت نور میتپید و نفسش به شماره افتاد از ته کوچه نور امید را میدید پای بر روی زمین داشت و در افلاک سیر میکرد مرغ ذهنش به سوی کهکشان خیال پر کشید و او با تمام احساسش می سنجید .. فرشته ای زیبا صحن چشمانش را پر کرده بود و اوجز لبخند شیرینش که در پشت حجاب نجابت پنهان کرده بود قادر به در ک چیز دیگری نبود .او شاهزاده خانمی بود که همیشه به رویای سرد پسرک جان میبخشید وحال پسرک رویای شیرینش را در مقابل خویش میدید آری او همان بود که همیشه میخواست . هرچه دخترک دورتر میشد پسرک بیشتر در مرداب عشق فرو میرفت ...دخترک دیگر در میدان چشمش پیدا نبود به دستانش نگریست، دید دخترک در قبال لبخند و نجابتش دل پسرک بینوا را برده است ..پسرک حال عجیبی داشت به سوی کلبه ی حقیرانه اش سرازیر شد تا از فردا زندگی عاشقانه اش را شروع کند ..
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:37  توسط زهرا  | 

 

یکی از لذات بشر وبلاگ نویسی در اوج خستگی و در اوج نصف شبی ! و در اوج درماندگی ! و در اوج بی خبری  می باشد .

توضیح خستگی : اصولا من توان چند ساعت کار مداوم رو ندارم . امروز از یک ظهر تا خود هفت شب طراحی داشتیم .   و هیچی ...من هی می رفتم زیر میز .چون که هی فشارم میفتاد پایین ! (بی مزه بید ؟:پی) خلاصه به مدد بیسکویت ترد که خیلی دوسش دارم دووم آوردم . گفتم میام خونه یه راست میفتم دیگه ولی ساعت پست رو ملاحظه کنید و بشر دو پا رو :)

تازه استاد گفت هرکی تا ۹ بمونه کارشو تحویل بده نمره داره !!! معلومه چند تا ازون قوی هاش موندن دیگه :دی..نکنه اینا هنوزم تو دانشگاهن ؟؟!!!

توضیح درماندگی: اصولا در وضع بدی هستم الان :) ... چون که علاوه بر مسائل دیگر که بماند ! هر چی می خوام بچه مثبت شم درس بخونم مطالعم رو ببرم بالا( جو هفته کتابخوانی! ) ولی نمی شه :(  همه تو هر جلسه این همه کتاب معرفی می کنن . با زبون خوش می گن . توصیه می کنن . تهدید می کنن ! ولی آدم بشو ؟ یُخ !  

حالا مسائل دیگر بماند واقعا ! امشب تو پیاده رو چنان در بحر افکار مستغرق شده بودم که اگه دوستم صدام نکرده بود تا وسط خیابون می رفتم ! ...تازه زورش اینجاست که دوستات بهت بگن نکنه خبریه ؟ بابا تو که دم بخت نیستی که !!! ( منم در حالیکه اشکم داشت در میومد گفتم چه ربطی داره ؟!!!)

توضیح بی خبری اینکه زهرا که اتاقش رنگ خورد به سلامتی و گفت میاد می نویسه ولی :(  . تازه اینو نمی تونم نگم که یه روز که داشتیم صحبت می کردیم تلفنی، گفت که پشت خطی داریم . و خب طبق معمول ارتباط قطع شد !! و وقتی دوباره زنگ زدم گفت که از شرکت ... زنگ زدن که ۱۰۰ ساعت اینترنت بردی ! اینو گفتم که دلتون بسوزه و هر وردی دارین بخونین و  چشمش بزنین :دی ( با من طرفین! چون قراره ۵۰ ساعتشو بده به من . مگه نه زهرا ؟! :دی)

اینم یه شعر که خب نصفه شبی تو ذهنم همینه و مجبورم بگم با اسم وبلاگ وجه تسمیه داره :

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

یه چیز دیگه اینکه سعی می کنم کمترنصفه شب آپ کنم که چرت و پرت نشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:56  توسط زهره  | 

"همانا انسان در زیان است . مگر آنان که ایمان آوردند و عمل نیکو انجام دادند و به حق یکدیگر را سفارش کردند و به صبر یکدیگر را سفارش کردند ."

 

خدایا شکرت . برای هر چی که یاد گرفتم . هر چند برای یاد گرفتن عکس العمل به یه رفتار یک سال طول کشید !

 

خیلی چیزا عوض می شن . ولی بعضیا عوض می شن ؟ اونهایی که زندگیشون رو خط روزمره گیه ...مگه میشه کسی زندگیش رو خط روز مره گی باشه ؟ ...زندگی همه آدما زندگیه دیگه ! مثل اعداد . هیچ کدوم مثل هم نیستن . مرتبه شون یکی نیست . ولی ازین لحاظ که همه شون عددن هیچ فرقی با هم ندارن .

بعضی وقتا که زندگی برام عادی می شه منتظرم که یه اتفاق برام بیفته . یه تحولی چیزی .  و وقتی یه اتفاق میفته و زندگیم حالت عادیشو از دست می ده ...به اونایی فکر می کنم که زندگیشون نرماله و منظم . آدمیزاده دیگه !

ولی الان که اینو کشفیدم دیگر اینگونه نخواهد بود :) .. نظم در عین بی نظمی ...نرمال در عین غیر عادی...

 

اینم جالبه ها :

I don't care if you think Im crazy

It doesn't matter if it turns out bad

'Cos I've got no fear of losing you

You can't lose what you never had !

 

دلم تنگ بود...کنار برکه نشستم ... قطره های اشکم روی سطح آب... دیدم ماه از غم من می لرزد ...

 

  این داستانیه که تقریبا یک سال پیش نوشتم .الان از تو گنجه پیداش کردم ! :دی

 

و باز هم شبی دیگر بود ...

 

 ... و باز هم شبی دیگر بود ...دخترک جمله ی کتاب را ناتمام گذاشت و روی تختش دراز کشید . اتاق زیر شیروانی مثل همیشه سرد بود و تاریک . تنها نور شمعی روی میز چوبی و کهنه اش خود نمایی می کرد . در این اتاق شلوغ تنها همین تخت و همین میز بود که از آن استفاده می کرد و تقریبا مال او شده بود . همه ی وسایل و خرت و پرت ها تنها برای اینکه جای دیگری برای بودن نداشتند در آن اتاق ساکن شده بودند . درست مثل خود او ...

تیرگی اتاق اوهام را بر ذهن دخترک چیره ساخت ...آه اگر در این اتاق چلچراغی می بود ، من چه شادان بودم ! شرط می بندم که تا صبح نمی خوابیدم و تمام کتاب هایم را دوره می کردم !  ..آه اگر من پدر و مادری می داشتم ، دیگر هرگز احساس تنهایی نمی کردم ... ویا اگر ... غلتی زد و به شعله ی شمع خیره شد ..اگر شاهزاده ی رویاهایم را می یافتم تا آخر عمر چه خوشبخت می زیستم !

...

اتاق سراسر نور و شادی شد ! دخترک نرمی نوازش انگشتان ظریفی را بر گونه اش احساس کرد . چشم گشود و فرشته ی زیبایی را در مقابل خود یافت ! پرسید : آیا این پری رویاهای من است که بالاخره پس از اینهمه انتظار به سراغ من آمده ؟؟ فرشته گفت : بله عزیزکم ! آمده ام تا تو را به هر کجا که می خواهی ببرم  .  دخترک پرسید : پس لباس های زیبا و کفش های بلورینم کو ؟ مثل سیندرلا ! ...او به شاهزاده ی خودش رسید ... آیا من نیز شاهزاده ی خویش را خواهم یافت ؟!  فرشته پاسخ داد : آری ، البته ! هر کسی در این دنیا به شاهزاده ی خودش خواهد رسید . فقط باید زود بجنبی ! و دخترک را محکم در آغوش گرفت و در آسمان به پرواز درامد .

 

فرشته پرسید : دوست داری تو را به کجا ببرم ؟ دخترک اندکی فکر کرد و گفت : تا به حال به این فکر نکرده بودم !  فرشته پرسید : پس برای چه منتظر من بودی ؟! دخترک پاسخ داد : تنها از اینجا برو ! برو به ماه ، زحل ، زهره ! برایم فرقی نمی کند . فقط نمی خواهم به زمین برگردم ! ..می گویند روی زمین جاهای بسیار زیبا و فوق العاده ای هست که چشم از دیدن آن ها سیر نمی شود و روح در آن جا تنفس می کند ! ... اما من که ندیده ام ! اگر هم واقعا باشد سهم من از زمین، تنها آن اتاق تاریک و سرد است ! ...فرشته گفت : اما اتاقت که دیگر تاریک و سرد نیست ! نگاه کن ! ... دخترک نگاهی به پایین انداخت... فرشته راست می گفت . اتاق حقیرش در میان آن همه خانه ، دلکش و دل پذیر می نمود . خیلی زود نگاهش را از آن اتاق گرفت و به فرشته گفت : اما همیشه که نمی شود در یک اتاق کوچک ماند ! من هم می خواهم از زیبایی بهره ببرم . ... همیشه در رویاهایم به زیباترین نقاط زمین و آسمان سفر می کردم . حالا که تو واقعا آمده ای نمی خواهم از دستت بدهم ! مرا به زیباترین نقطه ی جهان ببر !  فرشته با مهر لبخندی زد و گفت : عزیزکم ! باید حقیقتی را به تو بگویم... من نیز قسمتی از رویاهای توام  . تو اکنون در خواب هستی و هنگامی که بیدار شوی باز از آغوش من به اتاق خودت هبوط خواهی کرد ... . دخترک غمگین شد و با خود فکر کرد ... هر خوشی محدودیتی دارد  ... سیندرلا هم باید قبل از نیمه شب به خانه باز می گشت ... اما او لااقل شاهزاده ی خود را یافته بود !

 

فرشته این بار همچون مادری مهربان لبخند زد و گفت : دخترکم ! تو با نردبان رویاهایی که برای خود بافته ای به هیچ جا نخواهی رسید ! حقیقت را بنگر ! حقیقتِ اکنون تو ، همان دختریست که درون آن اتاق کوچک اما دلفریب آرام گرفته ... روشنایی آن اتاق در دستان خود توست . این تو هستی که با پذیرفتن حقیقت هر چند ناخوشایند-  و تلاش و دچار شدن، به خاطر روشنایی ، طناب های نردبان خوشبختی را محکم می کنی . و اکنون این مسیر تو خواهد بود ... و مسیرها گرچه متفاوتند ، اگر همه ی تلاش ها برای طی شان انجام شود همه به یک نقطه ختم می شوند ... به زیباترین نقطه ی جهان .

دخترک با برقی در چشمانش گفت : پس اکنون مرا به اتاقم ببر . دلم برایش به اندازه ی دنیا کوچک شده ... من شاهزاده ی خودم را یافته ام .

فرشته با زیرکی گفت :  پس می توانی مثل سیندرلا که کفش بلورینش را در قصر شاهزاده جا گذاشت تو نیز در این آسمان نشانه بگذاری . ولی نه برای اینکه شاهزاده تو را بیابد، چون شاهزاده ات همیشه تو را نگران است و منتظر توست ...به خاطر اینکه هر وقت شاهزاده ات را گم کردی این نشان به تو کمک کند .

 

دخترک لبخند زد و درخشان ترین ستاره را به آسمانِ نگاهش سپرد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:45  توسط زهره  | 

من شنبه ها همیشه ده دقیقه دیر می رسم دانشگاه  حالا حتی اگه 4 صبح هم از خواب بیدار شم بازم فرقی نمی کنه ! عین طلسم می مونه . افتادم تو لوپ دیر رفتن !  ولی امروز یه جورایی شکستمش ;) 

امروز رفته بودم یه موسسه زبان برای در خواست تدریس . همه جا هم که سابقه ی تدریس رو می پرسن ! آخه نمی گن آدم بالاخره باید از یه جا شروع کنه به تدریس که سابقه بشه دیگه !

 

ولی خب یه چیزی فهمیدم ... زندگی باید کرد ! و اینکه کارامو خودم باید انجام بدم :) با اینکه برام سخته :پی ...هنوز هیچی نشده وقتی فکر می کنم هنوز اینهمه دیگه ترم مونده و باید اینهمه درسا رو بخونم یه جوری می شم ..

 

فردا مراسم  *شولی خورون داریم ! حالا مهمون کی ؟ پسرای کلاسمون :دی . یکیشون که هفته پیش امتحان آیین نامه داشت قرار شد اگه قبول شد به پسرا شیرینی بده اگه رد شد به دخترا !!!

 

داشتم فکر می کردم که من که میام تو نت چقدر با هیجانم ! ولی بیرون بر عکس !  همش خمارم اصلا ! مثلا اگه دوستای دانشگام بیان این وبلاگو بخونن عمرا نمی فهمن که وبلاگ من باشه ! ...با این به قول استاد جماعت ذکور کلاسم که اصلا نمی تونم ارتباط برقرار کنم . دارم فکر می کنم که نکنه بیماری اسکیزوفرنی چیزی داشته باشم نه ؟ :دی

 

دیگه اینکه بارون ! :ایکس !

ایندفعه دیگه سر کاری نیست اینجا اولین نم نم هاشو زد ! اما الان شعرای بارونم ته کشیدن . اگه دارین بنویسین :)

 

 

* شولی یه نوع آش سنتی خوشمزه ی یزدیه :دی

 

 

اینم یه ترجمه یه آهنگ خوشکل انگلیش :

 

یک شروع تازه ! یک فصل جدید از زندگی من !

روزم رو شروع کردم وقتی که فکر می کردم می تونه آخرین روز زندگیم باشه...

چشمانم کاملا بسته بود ، ولی تسلیم نشده بودم

فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم

فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم

تو زندگی ای رو بهم نشون دادی که نمی تونم بدون تو ببینمش

و هیچ راهی هم نیست که بتونم با این احساساتم بجنگم

انرژی تو، در درون من میدوه

و هیچ کس نمی تونه دوباره منو تازه کنه ،اونجور که تو می کنی ...

فراتر از غم و اندوه ، آیا این حقیقت داره ؟

...هیچ احساسی نبود ، تمام بدنم مثل یخ شده بود

به این احتیاج داشتم که حس کنم خورشید راهمو روشن می کنه

دنیام به غباری تبدیل شده بود

اما من ایمان و اعتمادم رو داشتم

فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم...

فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:50  توسط زهره  | 

دلی که سخت ز هر غم تپید شاد نماند

کسی که زود دل آزرده گشت دیر نزیست

هزار کوه گرت سد ره شوند برو

هزار ره گرت از پا در افکند بایست

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 23:39  توسط زهره  | 

اخبار امشب رو دیدین ؟

موضوع گزارش : یک روز پاییزی

خبرنگار از یه بچه در پارک : دوست داشتی تو خونه فوتبال می دیدی یا بیای پارک فوتبال بازی کنی ؟؟

بچه : بیام پارک فوتبال بازی کنم .

خبرنگار: بیای اینجا با مامانت فوتبال بازی کنی آره ؟

بچه : نه ! با بابا !!!

خبرنگار :الان که داشتی با مامانت فوتبال بازی می کردی ؟

بچه: به بدبختی ... .

بعدشم سریع در رفت !

دیروز به طور سری بهم خبر دادن که عصر کلاس داریم . ما هم که بیکار نشسته بودیم. بسیار مشتاقانه رفتم سر کلاس ... قرار شد بیان دنبالم ...ولی دیر کردن . نمی دونم از بد روزگار یا خوبش استاد منو دید که دارم ازون طرفی می رم و حدود یک ربع به خاطر من اونجا وایساد ! ... من هر چی گفتم استاد شما بفرمایین ! مگه به حرف گوش می داد .گفت نه اینجا امن نیست ...خب دانشگاهمون کوچه های قدیمیه و تاریک و نا امنه ..هرچند من عمرا بترسم ! ولی خب انقدر خجالت کشیدم ... استادم که وایساده بود داشت از شهر و دیدی که باید از پدیده ها داشته باشیم می گفت ...منم نیگا می کردم ببینم این ماشین کذایی بالاخره میاد یا نه ! جالبش این بود که موبایلش زنگ زد و استاد شروع کرد به ترکی حرف زدن ! ... در مورد ملیتشون به هر جا فکر می کردم به غیر از اون مناطق و خیلی کف کردم ! به هر حال گذشت !

دیشب آن لاین شده بودم و یه افتضاحی کردم ! یکی از دوستام که دو تا آیدی داشت پی ام داد .منم که با این آیدیشون آشنایی زیادی نداشتم سریع پرسیدم شما ؟ اونم سریع بای زد ! و انقدر روم اثر گذاشت که گفتم اینجا بنویسم شاید یه جوری رفع شه ! 

شعری ندارم که بنویسم :|

ولی حرف زیاد دارم ...حرف هایی که در سکوت باید گفت .

بای.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22:31  توسط زهره  | 

در زندگي تنها دو مساله ي مهم يافتم :زيبائي و حق زيبائي که در دل عاشقان است و حق که در بازوان کارگران .

 

انسان وقتي انسان است که خودش را معيار همه چيز نداند و باور کند که ممکن است خيلي ها خيلي چيزهارا بهتر از او بفهمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:18  توسط زهرا  | 

اسرار ازل را نه  تو داني و  نه  من
وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده  گفتگوي  من و تو
چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:18  توسط زهرا  | 

اي  چرخ  فلک خرابي از کينه  تست
بيدادگري     پيشه      ديرينه    تست
وي   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند
بس  گوهر  قيمتي  که در سينه  تست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:17  توسط زهرا  | 

داشتم فکر می کردم که آدمها چقدر باهم فرق دارن... یکی چی می بینه و برداشت می کنه و اون یکی چه چیزایی ! بعضی وقتا تو به آدمها به یه منظوری نگاه می کنی ..شاید همونطور که به یک گیاه... ولی اونها چه فکرایی که نمی کنن ! خیلی وقتا تو یه چیزایی می خوای بگی و بهشون توجه داری ولی بقیه چی می شنون . 

یکی می گفت :" آدمها اون چیزی رو که می خوان می شنون ."  (نظری ندارم !)

باز باران با ترانه ...

با گهرهای فراوان ...

می خورد بر بام خانه ...

نه! هنوز اینجا بارون نیومده !!!

حالا مگه چیز مهمیه ؟ اصل بارون محبت و دوستی و عشقه که باید بر دل های ما بباره (!)

ولی خب یه ضرب المثلی من دارم که می گه جایی که بارون نمیاد اونجا وقتتو تلف نکن و هی منتظر نباش ! برو یه جای دیگه و از بارون لذت ببر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:36  توسط زهره  | 

دیشب با انجام تکالیف عقب مونده در حین گوش دادن به موسیقی گذشت !  فضای ملکوتی بود !  در مکانی مخصوص.. که خب بعضیا می دونن کجا رو می گم ;)  .

اینهمه نشستم شکل کشیدم ولی یه دفعه م مثل بعضی از بقیه ها ! فکر نکردم وای چه رشته ی مزخرفی دارم می خونم !!! :دی

سمفونی بتهوون و موزارت! اون آهنگ که نمی دونم اسم واقعیش چیه ولی همون آهنگ "سارا کوچولو " رو با دقت گوش دادم . وقتی تموم شد احساس کردم می خوام واسش کف بزنم !!! ... و چه فکرایی که وسط کار نکردم...به اتفاقی که دیروز پیش اومد ! و دادگاهی که باز درونم بر پا شد ..با چند شخصیت متهم کننده ، وکیل مدافع ، قاضی و... فکرای دیگه که همیشه میان...و آخرشم موکول شد به جلسه بعد !!!

...  و آهنگ "سکوت نیمه شب" فرامرز اصلانی که واقعا به جا بود و اسمش رو انصافا خیلی قشنگ انتخاب کرده ! ...دیگه آخرش که دیگه چشام داشت بسته می شد رفتم سراغ آهنگای بنیامین ! (آهنگهایی که بر خلاف انتظار اصلا کهنه نشدن ) ولی خب تا صبح کارام تموم نشد :( .

 

یاد خونه ی قبلیمون افتادم...یاد یه چیزایی که به هیچ کس نمی تونم بگم ولی آزارم میده ... اینو خوندم که آدم با هر چیزی که مانوس باشه زود بهش عادت می کنه و دوسش داره حالا حتی اگه اون چیز قشنگ نباشه ...و همون جا نوشته بود که از جایی که می خوای بری برا آخرین بار خوب نگاهش می کنی و خاطراتت رو باهاش زنده ...اکثر آما اینطورین . ولی من نه ! من سعی می کنم از ذهنم ببرمش تا ناراحتم نکنه . ... هرچند نگاه برا آخرین بار خودش حظ و بهره ای به آدم میده !

 

راستی چی میشه که دیگه آدم لاله عباسی ها رو نمی بینه ؟؟

 

واي باران؛ باران؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
- چه کسي نقش تورا خواهد شست؟

...

وای خواب ، خواب !

 از دیشب تا حالا نخوابیدم !

 

راستی اونا رو از اینجا خوندم . قشنگه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:45  توسط زهره  | 

It can buy a House......But not a Home
It can buy a Bed .......... But not Sleep
It can buy a Clock...........But not Time
It can buy a Book..........But not Knowledge
It can buy you a Position........ But not Respect 
It can buy you Medicine......... But not Health
It can buy you Blood....... But not Life
so you see, Money isn't everything. And it often causes pain and suffering.
I tell you all this because I am your Friend, and as your Friend I want to take away
your pain and suffering....So send me all your money and I will suffer for you.
A more true Friend you will never find.Heh, heh, heh!

میل بامزه ای بود از دوست جونم :دی

قصیدی "آبي، خاكستري، سياه" از حمید مصدق ...دشت‌ها نام تو را مي‌گويند
كوه‌ها شعر مرا مي‌خوانند
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه‌ي اندوه زچيست؟
در تو اين قصه‌ي پرهيز كه چه؟
در من اين شعله‌ي عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!

...سينه‌ام آينه‌اي است
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار :)

- دیگه اینکه اگه زهرا رو دیدین به منم خبر بدین !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:19  توسط زهره  | 

با هر چه رود

 نام تو را می توان سرود

با هر چه عشق

 نام تو را می توان نوشت

 

آمدی...

آمدی پیش از آنکه خواستنم را به قلم بیاورم

و مرا احاطه کردی بیشتر از تمام لحظاتی که احساس تنهایی و خلأ می کردم

آمدی اما ...

این آغاز ماجراست .

 

رود بايد شد و رفت . اشک بايد شد و ريخت . برگ بايد شد و از شاخه لرزان درخت ، بايد افتاد به خاک . عشق بايد  شد و در قلب زمين ، خانه ای ساخت به اندازه زيبایی رويای وصال

 

- یک سؤال

اگه بخواید از خداوند عالم سؤال بپرسید چه سؤالایی می پرسید ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:53  توسط زهره  | 

سرها سخت در گریبان است ...

سر من کوش ؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 23:31  توسط زهره  | 

A drop of tear …

rolled on my face…

it's finished by the way …

Lord, forgive me

for the moments I tried to forget you…

for the moments I tried to be another one ,

for the moments I tried to not to try !

 

عید فطر (لذیذ !) مبارک باشه . اعتراف می کنم که امسال چقدر زود گذشت ... و چقدر کم استفاده کردم . (به قول بچه ها کم حظ و بهره بردم ! ) در حد هیچ .

 

مجموعه صاحبدلان رو دوست داشتم و به جز یکی دو قسمت بقیه رو دیدم . سریال واقعا خوبی بود . بدون اینکه بفهمی تو رو به سمت عرفان و ایمان می برد . و اینکه قرآن رو یه جور دیگه نگاه کنی و یه جور دیگه ختم کنی ...

خدایا هر روز ایمان رو به سر سفره های ما بیار . 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:5  توسط زهره  | 

كنار اين همه تنهايي ترانه‌خوان باراني هستم كه يكروز بر تشنگي‌ام خواهد باريد و من كه مجنون بي‌بيابانم با هزاران غزل‌هاي غربت زده‌ي خاموشي هزاران ليلاي بي قبيله را آواز مي‌شوم و در سرزمينم كه زمين نيست در سرزمينم كه صداي سه تار ناله‌ها و دردهاست كنار اينهمه تنهايي به عاقبت عشق مي انديشم به غربت آسمان و در دلتنگي پرستوهاي پرچين شده از هميشه‌ي خود دل مي‌كنم و در بي‌كجايي جهان خاطره مي‌شوم 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:49  توسط زهرا  |