تبليغاتX
Man dar in aaabadi peye chizi migashtam, peye aabi , khaabi shayad, peye noori, rigi , labkhandi ... *The Morning Star*

ستاره صبح

نوشته های دو دوست قدیمی

زندگی...

 زندگی آتشگهی دیرین و پابر جاست ،

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست .

 

عشق...

دوست داشتن از عشق برتر است و من هیچگاه دوست داشتن را تا بالاترین قله ی عشق پائین نمیآورم           «دکتر شریعتی»

 

دفتر خاطرات زندگي: زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم...

 

بزرگترين اقيانوس آرام است .پس تو هم آرام باش تا از بزرگترين ها باشي "

 

دل من دير زمانيست که مي پندارد دوستي نيز گلي است گل نيلوفر وناز ساقه ترد و ظريفي دارد بي گمان سنگ دل است آنکه رواميدارد ساقه اين گل را دانسته بيازارد

 

زمان...

زمان خيمه شب بازي دَهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشقها

مي ميرند، رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نخورده بجا مي ماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:16  توسط زهرا  | 

سلام

منم قراره مثلا  یه کی از نویسنده های این وبلاگ باشم ..ولی تا قبل از امروز که فقط از دور دستی به آتش داشتم و زهره خبرا رو بهم میداده .زهره که قبلا گفته بود بنابر مسائل حاشیه ای نتونستم بیام و مطلبی بنویسم ولی قراره حسابی جبران کنم.به خاطر عدم وجود این نویسنده شما باید لطف کنید و اونو ببخشید ... راستش دیروز زهره بهم زنگ زد و گفت یه مطلبی راجع به  نبودمن نوشته  .به همین دلیل راستش غیرتی شدم و سعی کردم هر جوری هست کانکت بشم و الانم درخدمت وبلاگم و خیلی خوشحالم که دارم مینویسم ...

 

"دوستی شاخه گلیست که به یک غفلت خواهد پژمرد ،

                                                   میشود آیا غفلت نکنیم ؟..."

 

خوشحالم که تا حالا من و زهره خیلی غفلت نکردیم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:8  توسط زهرا  | 

خدایا اراده ی تو انجام پذیرد . چون تو ضعف دل فرزندانت را می شناسی ، و بر دوش هرکدام همان باری را می گذاری که می توانند حمل کنند . عشق مرا درک کن چون او تنها چیزیست که به راستی مال من است . تنها چیزی که می توانم با خودم به زندگی دیگری ببرم . کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند ، بتواند با وجود تمام مغاک ها و دام های دنیا ، زنده بماند .

 

  کنار رود پیدرا نشستم و گریستم – پائولو کولیو

 

نگاه می کنم ولی نمی بینم...گوش می کنم ولی نمی شنوم... پس احساسات پاک کودکیم کجا رفتند ؟ شور و شوق دیدن زیبایی . یادگیری و عمل کردن .

 

...بنای با شکوه رو امروز ندیدم ! از زیبایی آب حوض و عمارت لذت نبردم . توی شهر مردم رو با شعف نگاه نکردم ! ...چون که خودم نبودم .

 

عوضش دیشب خیلی خوش گذشت !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:39  توسط زهره  | 

مثل اینکه مجبورم ماه رمضونی پشت سر زهرا حرف بزنم !

عرض شود که من سر به نیستش نکردم !به جون خودش ! ولی اینکه دست عوامل خارجی و نفوذی تو کار باشه بعید نمی دونم ! اولش زهرا رو اغفال کردم که وبلاگ بزنیم..چون دیدم یه پا واسه خودش نویسندس و متنایی که می نویسه به دل می شینه . حالا مخصوصا در یه زمینه هایی که آی ی  به دل می شینهه :دی

حالا خودش که ایشالا به وبلاگ مشرف شد می بینید ...اصل قضیه هم اینه که اتاق زهرا یه مدت مدیدی هست که داره رنگ می خوره ..فکر کنم از سال 1835 بود اگه اشتباه نکنم !... که یه روز بهم گفت زهره من کامپیوتر اینامو جمع کردم  و نمی تونم برم تو وبلاگ ! الانم بعضی موقع ها که میرم خونه بابا بزرگم از کامپیوتر خالم استفاده می کنم و راستش زیاد خوشم نمیاد ازونجا کانکت شم . حالا بگذریم که همیشه خونه بابا بزرگشه ! من یه بار که کارش داشتم اول زنگ زدم خونه بابابزرگش که خب استثنا اونجا نبود و ضایع شدم ! تازه بعضی وقتا میل مردم رو با چه حوصله ای می خونه ولی میل های منو اصولا نمی بینه ! اگرم باز کنه هول شده فکر کرده از طرف یکی دیگس ! ...خب دیگه چرت و پرت و صفحه گذاری بسه !

 راستش زهرا خانوم بر خلاف دوستش !  اهل نت و اینا نیستن و افتخار دادن اینوایت ما رو اکسپت کردن و مشتاقیم که زودی بیان اینجا بنویسن :)

و راست راستش اینه که زهرا یه دختر خانوم ، هنرمند ، نویسنده !، مهندس !، باهوش و با احساسه ...(ولی من چیم ؟! یه خالی بند .. :پی ! اشهدم رو دارم می خونم !)

(...حالا اینایی که من نوشتم به درد کسی هم می خوره ؟!)

 

امروز خوشحال بودم که استادمون یه سمینار واسمون مشخص کردن و می تونم بالاخره بیام تو نت تحقیقات علمی انجام بدم ! و با یه چیز جالب مواجه شدم : تو یه وبلاگ اسم یه کتاب رو می خواستم کپی کنم . تا رایت کلیک کردم یه پنجره باز شد که : "این کار مناسب اشاعه ی علم نمی باشد ." !!!

منم دیدم مناسبش این که یه میل واسه نویسنده بزنم و ازش بخوام مفصلا در راه اشاعه علم کمکم کنه :)

 

تو این چند روز که تکالیفمون زیاد بود من زیاد سوتی دادم ! بیش تر از حد نرمال همیشگیم بود ! دیشب رفته بودم وسایل بگیرم ، نمی دونم چرا تو یادداشتم نوشته بودم گونیای 65 درجه ! همینو به فروشنده گفتم ، خانومه گفت چی ؟! ما 45 داریم و 30 ، 60 ! ولی نمی دونم چرا من گفتم آهان  30، 65 بوده !!! و روی این مسئله مصر بودم !!! واای دیگه بچه 10 ساله هم می دونه مجموع زاویه های مثلث میشه 180 ! ...حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:13  توسط زهره  | 

یا امیرالمومنین ادرکنی .

 این وبلاگ زیبا بهانه ای شد و امسال نهج البلاغه از حالت مستوری در اومد! و خودشو بهم نشون داد :) 

 خداوندا آنان که دل به تو داده اند ، انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند . تویی که از پیدا و پنهانشان خبر داری ، و آشوب ضمیر آشفتگان را هم از آن ها آشکار تر می بینی . اسرار نگفتنی را به تو می گویند و هر چه می خواهند از تو می خواهند . از اینهمه گشت و گذار و از اینهمه سیر و سیاحت در جهان و آفاق تو را می جویند و در اعماق دریاها و اوج آسمان ها تو را می طلبند . الهی اینان در دیار غربت پراکنده اند و سخت بی کس و بی آشنا به سر می برند .

خدایا آشفتگان تو چون از حوادث گیتی رنجور شوند به تو پناه می آورند و سختی بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان به منزل می رسانند . اینان مطمئن اند که زمام امور به دست توست .

 

هر آنکه از خدا بخواهد محروم نخواهد ماند . هر که به رضایش ، رضای ستمدیدگان جوید ، فراموش نخواهد شد .  

 

ای بشر ! ای در همه حال عاجز و ضعیف ، ای در پادشاهی و گدایی یکسان ، اگر هم خود به داد خویشتن نرسی ، کس به فریاد تو نخواهد رسید . و اگر با تفکر و اندیشه ی خویش بیدار نشوی ، اندرز کس بیدار و آگاهت نخواهد کرد . هم خود راهنمای خویشتن باش .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:15  توسط زهره  | 

 

با نسیم ، با آبی آسمان و لرزش برگ ها ، با نوایی که به من می گویی "دوستت دارم" مرا تبرک کن !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:11  توسط زهره  | 

چقدر این اول وبلاگی دلم گرفته !

آخه آدم اینهمه زحمت بکشه به صورت بسیار اکتیو بره طراحی سایت(مثلا!) یاد بگیره بعدش نتونه یه وبلاگ ساده رو جمع و جور کنه !

آخه آدم از بعد افطار تا نصفه شب ..از سحر تا ساعت ۹ صبح بشینه تمرینای دانشگاهو انجام بده ! آخرشم تموم نشه ! تازه اون طرحی که تو ذهنش بوده رو نتونه پیاده کنه ..بعدشم استاد بگه کاراتون و بزنید به دیوار نمایشگاه کنید ملت ببینن !!!

آخه آدم یه مدت مدیدی آرزوی یه چیزی تو سرش باشه بعدش که بهش میرسه ببینه باهاش غریبس و اشتباه (=غلط!) کرده که آرزو کرده !!

آخه آدم ۲ نصفه شب بره تو چت روم آلاسکا ! هیچ کسم بهش محل نذاره ! بعدش بشینه وبلاگ بنویسه و هیچ امیدی نداشته باشه که سحر بیدار می شه !  

آخه آدم عاقل پیتزا می خوره ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:19  توسط زهره  | 

بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد   ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:53  توسط زهره  |